کاربری
کاربر گرامی به انجمن تخصصی هاستینگ | سرور مجازی | بازی های آنلاین خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از 1 به 2 از 2

موضوع: خوابی که مرا بیدار کرد!

  1. #1
    مدیر بازنشسته
    http://up.vbiran.ir/images/rgk38wbh3cfxod62rhr2.gifhttp://up.vbiran.ir/images/qndtfn66fcrrq7cw6yh.gifhttp://up.vbiran.ir/images/qndtfn66fcrrq7cw6yh.gifhttp://up.vbiran.ir/images/qndtfn66fcrrq7cw6yh.gifhttp://up.vbiran.ir/images/qndtfn66fcrrq7cw6yh.gif
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    نوشته ها
    6
    پسندیده
    5

    مورد پسند : 2 بار در 2 پست

    نوشته های وبلاگ
    1

    خوابی که مرا بیدار کرد!

    ما خواب می بینیم، خواب مرگ، خواب زندگی، عشق، نفرت، حسادت. دلیلش چیست؟ چرا باید چنین چیزی می بود تا ما را به آرامش جسمانی برساند؟‌ شاید به این دلیل است که ما می توانیم واقعیت را کنار بگذاریم و در عالم دوست داشتنی خودمان قدم بزنیم. چه کسی می داند؟ شاید واقعیت اصلی همان خواب باشد! شاید هم خواب راهی برای بیدار کردن بخشی از وجودمان باشد، بخشی که خیلی از ماها فراموشش کرده ایم.

    من هم با یک خواب تغییر کردم،‌ یک خواب بسیار زیبا...

    در یک دادگاه نشسته بودم و برای محاکمه انتظار می کشیدم... جرمم معلوم نبود، کدام خواب را دیده ای که با دلیل و منطق شروع شود؟ تو به شکل ناگهانی وارد ماجرایی رمز آلود می شوی، تلاشی برای دانستن چیز ها نمی کنی، فقط جلو می روی.

    همینطور به انتظار ادامه دادم و ناگهان خود را بر روی یک ساختمان بلند پیدا کردم. ضبط صوتی در دستم بود، بدون هیچ فکر حرف هایم را گفتم، می دانستم که این یک خداحافظی قبل از مرگ با خانواده ام است.

    "من همه ی شما رو دوست داشتم پس هیچکدوم به خاطر ناحقی هایی که بر من کردید عذاب نکشید. این یک خداحافظی واقعی نیست، چون من جاودانم، من یک انسانم و روح دارم، بخشی از خدا.(برای یک ثانیه تعجب کردم که چنین جملاتی گفته ام، اما بعد ادامه دادم) من ازتون تشکر می کنم، به خاطر این که حداقل برای یه مدتی من رو توی این بخش از زندگی جاودانم شاد کردید. بدرود."

    چشمانم را بستم، ضبط صوت را در پاکتی که رویش آدرس خانه ام نوشته شدم بود گذاشتم و خود را به دست باد سپردم تا مرا به لبه ی ساختمان ببرد. در این لحظه حس ترسی من را گرفته بود، ترس از این که هیچ کدام از چیز هایی که بهشان اعتقاد داشته ام درست نباشند و مرگ به من پایان دهد.

    به خود امیدواری دادم، حداقل از این کالبد رها می شدم. شاید هم ماجرا جور دیگری ادامه پیدا می کرد، شاید در کالبد بعدیم به یک خورشید تبدیل می شدم، پر از نور، پر از زیبایی. تمام اتفاقات جهان دیگری که بر آن می تابیدم را تماشا می کردم، لذت بخش بود.

    ترس دیگر معنایی برایم نداشت. می خواستم رها شوم. به لبه نزدیک تر شدم، چشمانم را بسته و با آرامش سقوط کردم.

    در آن ارتفاع وقتی زیر پایم را نگاه می کردم، همه چیز تار بود، شاید به خاطر این که چشمانم هم داشتند به من خیانت می کردند...

    چشمانم را دوباره بستم و به زمین برخورد کردم، زمینی که سال ها در آن می زیستم،‌ زمینی که در آن گناه کردم، زمینی که آن را سوزاندم، زمینی که با نفس هایم آن را کثیف و کثیف تر کردم.

    چند ثانیه گذشت، هیچ دردی احساس نمی کردم، هیچ حسی جز آزادی نداشتم، انگار سال ها بود که باری روی دوشم سنگینی می کرد و حال مرا رها کرده بود...

    نگاهی به جلو کردم،‌ در چمنزاری بودم. زنی پیر با مو های سفید و لباس های ساده به نگاه می کرد، در نگاهش نوعی محبت دیدم، چیزی که خیلی کم در زمین دیده بودم.

    ـ خوش اومدی!

    تعجب کردم، انتظار داشتم چند شیطان با گرز های بزرگ و چهره های ترسناک من را به شکنجه گاهم ببرند. درست است که به دیگران چیز دیگری می گفتم که همه می رویم بهشت و ... اما در ته قلب می دانستم که احتمالا جهنمی هم برای ادم هایی چون من وجود دارد، آدم هایی که ارزش زندگی خود را نمی دانند و به دنبال مرگند.

    پیرزن که انگار دلیل تعجب من را فهمیده بود گفت:

    ـ‌ چرا باید برای آدم هایی با این فهم جهنمی در کار باشه. شما یک چیز رو می خواین،‌ یک چیز کوچک، نه جهنم و نه بهشت،‌ شما یک مکان می خواین که توش آزاد باشید، به اعتقادتون توهین نشه. خدا این رو براتون فراهم می کنه. تا آزاد باشید.

    ـ آیا شما خدایید؟

    ـ تعریف خوبیه، اما نه. من فقط اومدم که به تو خوش آمد بگم و بعد برم...

    نمی دانستم چه جوابی بدهم و یا حتی چه سوالی بپرسم، پس وقتی پیرزن خداحافظی می کرد فقط سری تکان دادم. زیبایی های اینجا از زمین هم بیشتر بود... اما حیف، فقط چند ساعت توانستم در دنیای خودم قدم بزنم و با مردمی مانند خودم گفت و گو کنم چون از خواب بیدار شدم.

    ابتدا به خود گفتم که این همه اش یک خواب بود،‌ هیچ کدام از آن ها حقیقت نداشتند و نخواهند داشت. اما جای در عمقِ‌ عمقِ وجودم، حس زنده بودن داشتم.

    این من را تغییر داد. دیگر زندگی نمی کردم برای مرگ، زندگی می کردم برای زندگی،‌ برای خوبی. حتی اگر بدترین چیز دنیا برایم اتفاق می افتاد عامل اش را می بخشیدم.

    بله، من در یک خواب توانستم روحم را بیدار کنم،‌ قسمتی از وجودم که از آن خداست. قسمتی از وجودم ک مرا هم مانند یک خدا آزاد کرد..

  2. #2
    کاربر سایت
    http://up.vbiran.ir/images/rgk38wbh3cfxod62rhr2.gifhttp://up.vbiran.ir/images/qndtfn66fcrrq7cw6yh.gifhttp://up.vbiran.ir/images/qndtfn66fcrrq7cw6yh.gifhttp://up.vbiran.ir/images/qndtfn66fcrrq7cw6yh.gifhttp://up.vbiran.ir/images/qndtfn66fcrrq7cw6yh.gif
    کاربر تازه وارد
    تاریخ عضویت
    Apr 2017
    نوشته ها
    2
    پسندیده
    0

    مورد پسند : 0 بار در 0 پست

    داستان جالبی بود
    ویرایش توسط shilanaseri : 06-05-2017 در ساعت 09:00 AM

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

پشتوار سرور با عنوان برترین مرجع "رایگان" انجمن بازی و محصولات مجازی به همراه فروشگاه محصولات گارنا ,سرورهای مجازی,سرورهای اختصاصی,هاست,ثبت دامنه و کلیه محصولات مجازی در ایران خدمات رسانی خود را در ضمینه فروشگاه در سال 1388 و در ضمینه انجمن در سال 1391 آغاز کرد . از لحظه تولد تاکنون پشتوار سرور همواره سعی در بکارگیری شیوه های مدیریتی جدید و خدمات نوین داشته است

ارسال پیام به مدیر سایت
دوستان ما
لینک های مفید
ابزار ها
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید: