من اینجا هستم، هزاران مایل دورتر از تو بر روی بخشی تاریک و سرد از یک سیاره ی بسیار نزدیک به خورشید!

من اینجا هستم. در نقطه ی آغاز،‌ یا پایان، تو می دانی، مثله این که نمی خواستی من هم بدانم...

و من اینجا هستم، در خانه ای که تار عنکبوت دیوار ها را به رنگ سفید در آورده، همراه هزاران حشره... به نام انسان!
من اینجا هستم،‌ بر روی زمین دوم، زمینی که دیگر انسان ها در آن زندگی نمی کنند.

صدایش را می شنوی؟‌ صدای چکیدن تدریجی قطره های خونی که در بدنم وجود دارند را؟

می توانی ببینی؟‌ حشرات هم می توانند انسان نما باشند! می توانند زندگی را بمکند و فقط بدشانسی به جای گذارند.

لعنتی! بیا پایین. بیا و ببین انسانت به چه چیزی تبدیل شده...

انسانت شده سوسک... با سرنوشتی میلیون ها بار بدتر...

بیا و ببین، چگونه کسانی که برای اسطوره شدن فرستادی در مقابل ظلم واقعی ضعیف به نظر می رسند...

بیا و ببین جهانیانی که خلق کردی... برای زندگی، برای عشق به هم، چگونه می توانند نابودگر یکدیگر باشند، برای هدف هایی انسانی...

من از تو می ترسیدم... به تو سجده کردم و بتم تو شدی... حالا می بینم که تو همان بتی هستی که در انتظار شکستن اشک می ریزدو من بت پرستی که حکمش ارتداد است.

حالا با تو هستم... منجی بشریت...

بگو که می آیی... بگو که این فقط امیدی الکی از طرف احمقان نیست تا مردم فکر کنند منجی ای خواهد آمد و همه چیز را خوب خواهد کرد... لعنتی!‌ بگو که می آیی... بگو که روزی از پشت ابر ها می آیی و زمین را جارو می کنی... بگو می آیی...